ماجرای «خالی بندی مسعود بهنود» ؟

مسعود بهنود را به عنوان یک روزنامه نگار پیشکسوت میشناسیم، فیلمنامه هم نوشته است در بحبوبحه سالهای انقلاب، درست زمانی که متهم به هواداری از دیگران بود، دیگران را نواخته است. او سالها پیش از انقلاب در تلویزیون چهره شده است و حالا سعی میکند از وب استفاده کند و شبکههای تلویزیونی دورتر از این حرفا،

سال پیش روایتی از «صیغه کردن» فروغ فرخزاد توسط «ابراهیم گلستان» ‌به نقل از مسعود بهنود منتشر شد که نشان میداد آنها روایتی از زندگیشان ناگفته مانده اما هم ابراهیم گلستان و هم خواهر فروغ فرخزاد، پوران فرخزاد که آن زمان زنده بود، واکنشی به این سخنان نشان دادند که از آنها انتظار نمیرفت و به شدیدترین کلمات، آنها را محکوم کردند.

حالا مسعود بهنود تصمیم گرفته به روایتهای خود از افراد مشهور ادامه بدهد. این بار درباره تختی صحبت کرده است و گفته در مراسم خواستگاری آنها حاضر بوده است.

از دیروز اما متنی مستدل به نقل از کانال تلگرام مهدی رستمپور منتشر شده که این ادعاها را نقض میکند و جنبههایی از تحریف روایات توسط مسعود بهنود را جلوی چشم ما میگذارد:

تختى در روايت جديد بهنود

خبرنگاران و عکاسان پرتعدادی در مراسم عقد و عروسی تختی بودند، از جمله جناب آقای مسعود بهنود که عکس و گزارشش را بارها با تغییراتی در جزئیات، منتشر کرده.

اما در جديدترين ویدیو، ادعای تازهای دارد: «سه سال آخر عمر تختی، فقط سه سال نه، بیشتر. هر روز تختی را دیدم. هر روز با او صحبت کردم. نامههایی به هم نوشتیم. وقتی رفت خواستگاری مرا هم برد. پدر شهلا به تختی گفت بزرگتر از این نداشتید؟ من ٢٠ سالم بود. تختی گفت کتاب خونه»

اینکه تختی از سه سال آخر، يعنى ٣٤ سالگی (اوج محبوبیت ملی) هر روز با پسری ١٨ ساله ملاقات میکرده، ردى در روایات نزدیکترین دوستان تختی ندارد.

بهنود «بزرگترِ تختی» بودن در خواستگاری را حدود نیم قرن نگفته، اما پس از مرگ زندهیاد شهلا مطرح میکند. چون ديگر شاهدی نمانده براى تکذیب!

چرا ايشان برخلاف خواستگارى، اصل حضور در عروسی را نیم قرن پنهان نکرده؟

قبلاً از حضور رئیسی وزنه بردار المپیک ١٩٤٨، زندهیاد فردین، همچنین مدير کارگزینی راه آهن در خواستگاری مطالبی خواندهایم اما: ١ همگی درگذشتهاند. ٢ شهلا به پسرش گفته حضار خواستگاری فقط خانواده تختی بودند.

هر روز همدیگر را میدیدند، پس در مسافرتهای چند هفتهای تختی به آلمان برای واردات بنز همراهش بوده.

یا روزهای متمادی در گلندوک که بسیاری زندهاند و آقای بهنود را آنجا ندیدهاند.

قطعاً بهنود یک بار در اميرآباد با کیومرث درمبخش، تختی را دیده. و عكسى دارند روزهای آخر در گلفروشی رزنوار، پاتوق مشهور تختى. (شهروندان بسيارى با تختى عكس دارند مقابل رزنوار)

اما کسانی که هر روز همدیگر را میبینند، نامه به هم نمینویسند.

من حدود ١٠ بار عبدالله موحد و امامعلى حبيبى را ديدم. روا نيست در آينده ادعاى دوستى كنم و ديدار روزانه.

صمیمیترین دوست خبرنگار تختی، مهدی دری سردبیر کیهان ورزشی بود که بهنود تاکنون صلاح ندیده حتی یک بار جایی نامش را درج کند یا بگوید. چرا؟

در تاریخ شفاهی به روایت بهنود، مهدی دری انگار اصلاً وجود نداشته. حتی در برنامه دیدهبان BBC در اشاره به سالگرد کیهان ورزشی، مجموعهای از اسمها را برد، اما باز هم دری را از قلم انداخت.