آسومان در حال خوش و بش با آیسو و دنیز، در محوطه ویلای آنها، شروع میکند از خاطرات کودکی آیسو صحبت کردن. بحث به علاقه آیسو به جهان میکشد. و اینکه با اولین پرداز از آمریکا به ترکیه بازگشت و بعد بحث را میکشد به اینکه جهان چه میکند؟ آیسو ابراز عدم اطلاع میکند. دنیز میگوید جهان هر از گاهی به آیسو زنگ میزند. احتمالا خالی بسته است. دنیز مدیریت بحث را در دست میگیرد و بالغانه رفتار میکند.

آسومان میگوید میخواهم بروم گالری مادر آیسو، دلارا. آیسو که به سراغ دکتر میخواهد برود، موضوع را عوض میکند.

کریمان و خدیجه کار دلمهها را درست کردهاند. خدیجه میپرسد بخشی از اینها را هم ببرم برای انگین؟ کریمان میگوید یک بار هم انگین تو را ببرد بیرون. برای مردها باید عشوه خرکی بیایی و ناز کنی. هر چی از او دور باشی بهتر است، او میآید سمت تو. این قانون رابطه است، فرو کن در این گچ، و میرود. احتمالا برای سر زدن به برهانخان. خدیجه گیج شده است.

غزل به سراغ مائده آمده است. چهره مائده درهم است. مائده میگوید بالاخره به لطف تو آن عمارت را خریدیم.

از این خوشحال شدی که ۲۰ میلیون دلار ضرر کردم؟ غزل میگوید چرا باید ضرر کنین؟ آن شرکت آمریکایی چه شد؟ مائده میگوید چنین شرکتی وجود خارجی ندارد. نکنه تو با اوزان دست به یکی کردهاید که من را بازی بدهید؟ غزل دستپاچه است. مائده میگوید اما فکرتان حرف نداشت حرفهای کار کردید. فکر کدامتان بود که با این نقشه بخواهید من را دور بزنید؟ غزل فکر میکند ولی به نتیجهای نمیرسد. یادش میافتد که اوزان در اتاق غزل بوده است و به همه چیز شک میکند. میگوید اوزان، خاله مائده اوزان، او من را در تله انداخته ولی اوزان من را گول زده. مائده میگوید فکر میکنی من را میتوانی گول بزنی؟ این قدر احمقی؟ چاقویی را که غزل با آن یک پسر را کشته است نشان میدهد و میگوید به محض این که این را بدهم به پلیس نابود میشوی. میگوید این بار میبخشمت اما اگر یک بار دیگر موردی پیش بیاید بخششی در کار نیست.

اوزجان به خانه برهان رفته و پای صبحانه نشستهاند. در مقابل او یک سفته میگذارد. برهان از اوزان میخواهد که به جای آن ماشین، این را امضا کند. برهان میگوید اگر اعتماد نداری میتوانیم چکها را جدا جدا بکشیم. اوزان میگوید این حرفها چیه تو فامیل من هستی. امضا میکند.

اوزان و پدرش جهان گلپنار در حال گفتگو هستند. جهان میگوید زندگیام را برای شما میدهم پسرم. بدون اینکه فکر کنم، برای شما میمیرم ولی اینجا نمیتوانم. دست خودم نیست. نمیشود.

در رستوران دارکبلو، غزل در دفتر کارش به دنبال فعالیتهای اوزان است. دوربین مداربسته اتاقش را بازبینی میکند. میبیند که اوزان شماره را از گوشی او برداشته است. اوزان امروز سر کار نمیآید. آذرخش ماجرا را میپرسد. میگوید برای چه وسط شرکت صدایت را میبری بالا؟ میگوید غزل جان حواست باشد که اینجا شرکت است. پدرت اعتماد کرد. سعی کن که رفتارت را با موقعیتت تطبیق بدی. غزل میگوید حالا چی میشود عمو آذرخش؟ میگوید میتوانم از کارت ویزیتت شروع کنم غزل جان. به عنوان رئیس اجرایی این توانایی را دارم. تو اطلاعاتی درباره کار اجرایی نداری. غزل میگوید بقیه نصیحتهایت را بگذار برای بعد و میرود. آذرخش میگوید رفتارهای غزل در شان شرکت نیست اما اینکه چه کار باید بکنیم را اصلا نمیدانم.

اوزجان، عصبانی وارد تعمیرگاه میشود. انگین ماجرا را میپرسد. مشخص است که اوضاع خیت است.

کریمان به خانه آقا برهان میرسد. دلمه به دست، زنگ میزند. اینجه، خانمی که برای او کار میکند میآید. میگوید بفرمایید. کریمان به زور سر و صدا میکند. اینجه میگوید آقا برهان این وقت روز خانه نمیماند که. از او میپرسد حتما خدمتکارشون هستی دیگه؟ اینجه میگوید من شبیه خدمتکارام؟ کریمان با او یکی به دو میکند. اینجه میگوید دوستش هستم. کریمان حالش خراب میشود و میپرسد از کدام دوستها؟ دلمه را به او نمیدهد. در را روی کریمان میبندد.

هارون به دلآرا در ماشین پیشنهاد میکند شب با آسومان بروند گشتی بزنند. آسمان با دلارا هم یکی به دو میکند. به گالری آمده است. با دوست و همکار دلارا آشنا شده. به هم ابراز لطف میکنند. کریمان با سر و صدا وارد میشود. میگوید صبح کله سحر برایتان پاشدم دلمه درست کردم. آسومان میگوید دلمه برگ؟ عاشقش هستم سالهاست نخوردهام. میخورد و تعریف میکند. کریمان از اینکه خواهر هستند تعجب میکند و خودش را به عنوان عمه آیسو و خواهر اوزجان معرفی میکند. غزل و اوزان بگو مگو میکنند. اوزان میگوید از اینکه فهمیدم دستت با مائده توی یک کاسهست عصبانی شدی؟غزل کلا ارتباط با مائده را کتمان میکند. جهان بیرون میآید و غزل به آغوش او پناه میبرد. اوزان میگوید بگو داری چه کار میکنی.

پسری که غزل فکر میکند کشته است، زنده است. ازگول، به مائده زنگ میزند و درباره اینکه در یکی از بهترین آکادمیها درس میخواند صحبت میکنند. شهریه او واریز نشده است، میگویند تا فردا به حساب او میرود. مائده ازش میخواهد یک وقت جلوی دوربین ظاهر نشود چون آن وقت مجبور میشود درسش را نصفه کاره ول کند و برگردد.

آذرخش و جهان ، در قایق تفریحی درباره کار بگو مگو میکنند. اوزان میگوید چرا کشتی جدید خریدی مگر یکی نداشتی؟ جهان میگوید من دیگر کشتی ندارم. کشتی من منفجر شد، یعنی سوخت. اوزان میگوید توطئه بوده، جهان میگوید مدتها بود نبرده بودمش سرویس.

میتات با پرستار مادربزرگش مژگان، حرف میزند. قول میدهد حقوقش را یک هفته بعد پرداخت کند. او سپس به سراغ او میرود. برای او لباس خریده است. از او درباره کار و بارش میپرسد. میتات میگوید خیلی دلم برایت تنگ میشود. او در خانه سالمندان است. میگوید هر روز بیفتک و این چیزها میدهند ولی من که نمیتوانم بخورم پسرم. اینجا خیلی گرون است من را بردار ببر یک جای ارزانتر پسرم. میتات میگوید تو خوش بگذارن با دوستهات وقت بگذرون. میپرسد هر روز از سر کارت پا میشوی میآیی عصبانی نمیشوند؟ میاندازندت بیرون ها. میتات میگوید برایم دعا کن میخواهم بروم یک جلسه خیلی مهم. میرود که فردا بازگردد.

میتات در فکر است وقتی بیرون میآید سر و گوشی به آب میدهد.

دنیز و آیسو به سونوگرافی رفتهاند و بچه آنها سالم است.

میتات در شرکت، وارد میشود. وارد اتاق غزل میشود. غزل با او که نشسته است بد صحبت میکند. او برای کار آمده است. با غزل که بیادبانه صحبت میکند، یکی به دو میکند و از اتاق او میرود. موقع رفتن به منشی شرکت میگوید: خدا بهتون صبر بده. آسو وارد اتاق او میشود. از او میپرسد آه این پسر خوشتیپه عصبانیت کرده؟ غزل میگوید خوشتیپه؟ آمده دنبال کار طلبکار هم هست. بیرونش کردم. آسو میگوید اشتباه کردی. ولش کن. قهوه سفارش میدهند.

loading...