گزارشی از تخریب خانه فروغ فرخزاد

چادرش را محكم مي‌كشد جلو. زنبيل خريدش را مي‌گذارد زمين و بعد از چندبار عقب و جلو كردن روسري‌اش مي‌گويد:«نمي‌شناسمش ولي اين كوچه‌اي كه ميگي يه خورده بالاتره. سمت راستت رو برو ، قبل از مهدكودك مي‌بينيش».همين حرف‌ها را پيرمرد دكان دار دو كوچه بالاتر هم مي‌زند. صندلي‌اش را گذاشته جلوي مغازه و بي‌حوصله جواب مي‌دهد كه آن هم مشابه همان آدرسي است كه زن قبلي داده،يعني همان چندمتر جلوتر،سمت راست،بعد از مهدكودك.

از هم محله‌اي مشهورش كه مي‌پرسم پيرمرد گره مي‌اندازد به ابرويش،سرش را خم مي‌كند جلو و چشم‌هايش را تنگ كه يعني بار ديگر اسمش را تكرار كن.مي گويم:«فروغ،فروغ فرخزاد.» سرش را تكان مي دهد كه يعني نشناختم.اسم پدرش را مي‌پرسد،مي‌گويد چه سالي اينجا بوده‌اند؟جواب مي دهم كه:« محمد فرخزاد.30- 40 سال پيش اينجا بودن».خودش را مي‌كشد عقب،فروغ را نمي‌شناسد.پسر جواني يك كارتن ماكاراني به دست گرفته و از ماشين پياده مي‌شود. يك‌راست مي‌آيد و مي‌ايستد رو به روي پيرمرد و مي‌پرسد كه چه مي‌خواهند؟ جوابمان همان است:نشانه خانه فروغ فرخزاد. پسر هم آدرس را بلد نيست:«نمي دونم كجاست،ولي خيلي‌ها مث شما ميان دنبالش،اما..» اتوبوس بي.آر.تي راه آهن- تجريش جيغ مي‌كشد و از مسير خط ويژه روبه‌روي مغازه مي‌رود بالا. ادامه حرف گم مي‌شود ميان شلوغي‌هاي اين خيابان رازآلود.سمت راست مغازه حيدري را كه بروي بالا،قبل از رسيدن به همهمه‌ي مهدكودك كوچه پيداست،همان كه فروغ ناميده بودتش:« خیابان دراز لکه های سبز». كوچه متشکل از دو کوچه ی به هم متصل ديگر است که یکی به خیابان مولوی امروز می رسد و دیگری به خیابان ولیعصر،تقاطع‌شان هم نام گرفته:«كوي خادم آزاد». كوچه‌اي كه سال 1313 رد پاي مهمان‌هايي بربرف‌هاي نشسته بر آن مي افتاد كه تولد نوزاد دختر سرهنگ فرخزاد را تبريك بگويند،تولد فروغ خواهركوچك‌تر پوران را.

حالا ديگر نه نشاني از شعر و نه خبري از درختان باغي‌ست كه پوران در مصاحبه‌اي گفته بود پدرشان خانه را در وسط آن ساخته. آنچه كه از فرخزادها در اين كوچه به يادگار مانده تنها ساختمان فرسوده‌ايست با آجرهاي زرد رنگ سه‌سانتي. ساختماني كه روزهاي بلند بهار دختر كوچك خانواده بلند بلند در آن شعر مي‌خواند و هرازگاهي هم زل مي‌زد به سكوت باغچه.دختركي كه روزها اپرا مي‌خواند و شب‌ها صداي سرفه‌ي شب را از پنجره اتاقش گوش مي داد و به تنهايي حياط خانه شان فكر مي‌كرد.
حالا حوض خالي وسط تنهايي حياط خميازه مي‌كشد و غم خالي شدن از ماهي‌ها را مي خورد.

سال‌ها پيش پدر فروغ خانه را فروخته و صاحب‌خانه جديد هم آن را بازسازي كرده و تحويل ساكنين بعدي داده.آن‌ها هم بي‌خبر از روزگاري كه بر اين خانه گذشته،بي‌توجه به احساسات شاعري كه بخش عظيمي از شعرهايش با حياط،ديوارها و حتي چراغ‌هاي اين خانه پيوند خورده، دست به تعميرات زده‌اند و تا حدودي آن را قابل سكونت تر کرده اند براي خانواده پرجمعيتشان.

اتاق فروغ شده آشپزخانه خانم جديد خانه. گاز و يخچال تكيه زده‌اند به ديواري كه روزي كتابخانه فروغ بوده و كفگير و ملاقه‌ها آويز شده‌اند جاي رخت‌آويز فروغ. همان كه روزي پالتويش را از روي آن برداشت،تنش كرد ، به سمت صندوق پست سرخيابان رفت و نامه‌اي را به صندوق انداخت.نامه‌اي به مقصد اهواز و براي گيرنده‌اي به نام:«پرويز شاپور».

تك اتاق طبقه بالا هم تبديل شده به يك واحد ساختماني جديد،همان‌ تك اتاقي كه روزگاري شريك تنهايي فريدون بوده و ته‌سيگارهايي كه لب پنجره نشسته مي‌شده. پنجره‌اي رو به تنهايي دوخواهر مطلقه‌اش در ميان عصيان خشم پدر.
چراغ‌هاي قديمي سوخته‌اند،ديوارآويزها كار نمي كنند و مدت‌هاست كه صداي جيرجير درهاي آكاردئوني طبقه وسط درآمده.مرد خانه از وضعيت ناراضي نيست اما زن و بچه‌هايش اصرار دارند كه بايد خانه تخريب و نوسازي شود.تقصيري هم ندارند سال‌هاست كه صداي فرسودگي از اين خانه به گوش مي‌رسد و ديگر زنگ شعر نيست كه در حياط اين خانه مي‌پيچد، بلكه صداي بولدوزرهاي و كارگراني‌ست كه هرروز به اعضاي خانه نويد اين خبر را مي‌دهند كه يكي ديگر از همسايگانشان تصميم به نوسازي خانه قديمي ديگري از محله گرفته.هرروز اين خانه تنهاتر مي‌شود و اعضاي خانواده براي خراب كردنش مصمم‌تر.

اين حال و روز خانه پدري فروغ فرخزاد است،شاعره‌ي معاصر كشورمان كه بخش بزرگي از عاشقانه‌هاي معاصرمان را با آن گذرانده‌ايم.به فصل‌هاي
تازه زندگي سلام داده‌ايم و براي تنهايي‌هايمان مرثيه خوانده‌ايم.
خانه‌اي كه همين امروز و فرداست تا در ميان غفلت مسئولان ميراث فرهنگي بولدوزرها به جانش بيافتند و سكوت باغچه تنهايش را ابدي كنند.

بنا بر آنچه گفته‌اند و روايت خواهر و نزديكانش،فروغ در سه خانه سكونت داشته. يكي خانه‌اي كه در آن به دنيا آمده،ديگري خانه‌ي اهوازش كه با پرويز شاپور در آن زندگي مي‌كرد و پسرش كاميار در آن دنيا آمده و خانه‌اي در دروس كه سال‌هاي آخر عمرش را در آن گذرانده،همان‌كه بعد از فوتش مدتي هم كاوه پسر ابراهيم گلستان در آن ساكن بوده. گلستاني كه فروغ در نامه‌اي برايش نوشته بوده:«قربان بند كفش‌هايت بروم،دوستت دارم،دوستت دارم،دوستت دارم». رابطه‌اي كه ليلي گلستان آن را انكار مي‌كند اما كاوه در خصوص آن مي‌گويد:« من به چشم خودم ديدم كه پدرم بعد از فروغ تمام شد و مرد».

خانه‌ي اهواز كه سال‌هاست تخريب شده و در آن پاساژ ساخته شده. خانه دروس را هم كه ديروز هوشنگ گلمكاني از آن عكسي منتشر كرد در توييترش و نوشت:«صبح امروز را اينجوري آغاز كردم.با اين منظره. این جور مناظر و مرایا که در شهر تازگی و غرابتی ندارد. پس نکته‌اش در چیست؟

این‌جا خانهٔ فروغ فرخزاد در محلهٔ دروس، در آخرین سال‌های عمرش است که پس از او کاوه گلستان در آن مستقر شد. پس از مرگ کاوه و نیمه‌متروک ماندن این خانه به دلیل سکونت خانواده‌اش در خارج از کشور، احتمالی که این عکس جلوهٔ بارز آن است مدام قوی‌تر می‌شد. و شد. دوسه سال پیش این خانه فروخته شد. و امروز…. قرار است در پنج طبقه ساخته شود، با دو طبقه پارکینگ و سایر امکانات رفاهی». حالا تمام داشته مادي‌مان از فروغ نامه‌ها و لوازمي‌ست كه بخشي از آن دست گلستان بوده و حالا معلوم نيست كه چه اتفاقي برايشان افتاده. بخش بزرگترش هم آن‌طور كه ابراهيم گلستان گفته:پدر فروغ – كه حتي اسمش را از روي سنگ قبر دخترش پاك كرده- بعد از مرگ او با كارتن جمع كرده و برده. حال سوال اساسي اين است كه آيا وقت آن نرسيده كه تا دير نشده و سرنوشت اين خانه هم به دوخانه‌ي ديگر فروغ تبديل نشده مسئولان ميراث فرهنگي و وزارت ارشاد فكري به حال اين تنها يادگار به جا مانده از فروغ فرخزاد كنند و آن را نجات دهند؟

حفظ هويت فرهنگي كشور و جلوگيري از سوخت سرمايه‌هاي هويتي فرهنگي‌مان موضوعي است كه به نظر مي‌رسد در نگاه مسئولان ذي‌ربط جايي ندارد. در حالي‌كه در خارج از اين مرز و بوم اندك سرمايه‌هاي فرهنگ‌يشان را غنيمت مي‌شمارند ما با بي‌توجهي داشته‌هاي بزرگمان را ناديد مي‌گيريم و از بين مي‌بريم.به طور مثال كل كشور آلمان است و تك شاعري به نام «گوته» كه سياست‌هاي فرهنگي اين كشور باعث شده نام و آوازه‌اش در سراسر دنيا محكم و استوار –همانند شعرهايش- شنيده شود.شاعري كه خانه شخصي‌اش به موزه تبدیل گردیده و امروز یکی از اماکن دیدنی و زیبای شهر فرانکفورت محسوب می شود، که هرساله بیش از ۱۰۰ هزر توریست را از سراسر دنیا به خودش جذب می کند.در حالي‌كه در همين تهران خبري از سرنوشت خانه‌ي چندين و چند تن از شاعران و نام آورانمان نيست و كسي نمي داند كه چه بر سر اين ميراث خواهد آمد.خبري از بازديد عمومي و سرنوشت نهايي خانه سيمين و جلال نيست و اتاق‌هاي خانه هدايت قفل سكوت زمان خورده و در غفلت و كم‌توجهي خاك مي خورند.شايد حداقل كاري كه امروزاز دستمان برمي‌آِيد نجات اين تنها يادگار باقي مانده از فروغ باشد. خانه اي كه نيازمند حمايت و نگاه ويژه مسئولان است و نبايد گذاشت كه سرنوشت آن هم مانند دو خانه‌ي ديگر اين شاعر «تخريب» باشد. حفظ اين بنا يك مطالبه ي جدي عمومي در حوزه فرهنگ است كه حتي اگر بهانه تخريب و بي‌توجهي به آن تحت تملك مالك شخصي هم بوده باشد لازم است كه مسئولان ميراث و ارشاد وارد موضوع شوند و با خريد خانه از مالك شخصي‌اش از تخريب آن جلوگيري كنند.حالا تمام ميراث مادي مان از فروغ،زن عصيانگر شعر نوي فارسي خانه‌اي‌ست در ميان يكي از كوچه پس كوچه‌هاي اميرآباد كه در ميان بي‌توجهي مسئولان فرهنگي كشور هرروز بيم تخريبش مي‌رود و زن صاحبخانه هم در جواب همسايه‌ها كه از او مي‌پرسند چرا هرازگاهي عده‌اي ناشناس مي آيند كه از خانه‌شان عكس و فيلم بگيرند،مي‌گويد:«نمي‌دونم،والا اصلا هم برام مهم نيست.»

محمد دولت آبادی در جشن شهرزاد
رابعه اسکویی در یک شرکت هرمی
در این مطلب:

Join the Conversation

1 comment

  1.    پاسخ دادن

    […] گزارشی از تخریب خانه فروغ فرخزاد – پندار […]

-- --
رازهاي زندگی زناشویی رامبد جوان
فروغ فرخزاد
گزارشی از تخریب خانه فروغ فرخزاد
حال و هوای نوروزی تجریش ۱۳۹۶
حال و هوای نوروزی در بازار تجریش
رقص و شادمانی در پاسارگاد
شادمانیِ مردمی، در پاسارگاد، لحظه تحویل سال ۱۳۹۶
بی بی سی فارسی
آن‌چه بی‌بی‌سی فارسی درباره ایرانی‌های آمریکا نگفت
سریال شهرزاد ۲
«شهرزاد۲» کی می‌آید ؟

تازه‌ها

خبرهای مهم

خبرهای داغ