قسمت بیست و دوم سریال شهرقشنگ: کارِ زوری

یک مسافر زن و مرد آمده و با تبدیل واحدهای لیره به تومان، پول کمتری به تاکسی میدهد. کیا وارد عمل میشود. خانم، دکتر است. کیا میگوید ما با هم همکار هستیم. من درسم خوب بود، امکانات نبود وگرنه رقیب خانم میشدم. مشخص میشود پدر دختر هستند. اعصاب ندارند و کیا را هم دست میاندازند.

کیا که حالش گرفته شده است با کاوه مواجه میشود. کاوه سعی میکند اخلاقش را سر جایش بیاورد. کیا از او درخواست میکند تا شماره مسافرِ دکتر را برایش پیدا کند و در تلگرام بفرستد. کاوه میگوید که خودت که میدانی تلگرام امن نیست روی واتس آپ برایت میفرستم. اشاره کاوه میتواند به خبرهای مربوط به هک تلگرام میلیونها ایرانی در سراسر جهان باشد که هفته گذشته خبرساز شده بود.

کاوه (زانیار قاسمی) به اتاق خانم دکتر میرود، خانم دکتر، نا غافل از اتاقش بیرون میآید تا ببیند کاوه با او چهکار دارد. بابای او میآید و در زمانی که شماره خانم دکتر را میخواسته، گوش کیا را میگیرد و میفهمد که شماره را برای آن چمدانبر میخواهد. کاوه در تایید پدر، میرود!

بارانا (پردیس شهرابی) در حال کشیدن نقاشی در محوطه هتل کرملین است که دکتر سر میرسد و از نقاشی تعریف میکند. میگوید خودش هم نقاشی میکشد. میگوید اما پدرم نمیخواهد نقاشی را ادامه بدهم. میخواهد دکتر بشوم. الان هم اینجام که در یکی از دانشکدههای پزشکی ثبت نام کنیم. او میگوید پول و کلاس فقط توی پزشکی است. بارانا با او مخالفت میکند و میگوید هنر آدمهای با استعداد و خلاق میخواهد و الان در خیلی از جاهای دنیا آدمها دارند از هنرشان پول در میآورند. بارانا پیشنهاد میکند با پدر او حرف بزند. دختر مسافر، آن را بیفایده میداند.

در لابی، پدر مشغول استراحت و مطالعه است که کاوه با خواندن آواز کردی، با صدای بلند در حال رفتن روی اعصاب اوست. صدای مرد در میآید. حرفشان میشود. با خیط شدن هر دو، کاوه و بارانا، کاوه سعی میکند با بارانا خوش و بش کند و درباره زندگی مشترک حرف میزند که بارانا میرود.

ارژنگ و سوسن، در حال گفتگو هستند و از شبی که خوش گذشته صحبت میکنند. ارژنگ دربان هتل کرملین است. مسافر تازهای وارد میشود و خوش و بش کنان، پولی در دست او میگذارد. مسافر فکر میکند که او که مسئول امنیت هتل است، پلیس است. پول را پس میگیرد و میگوید خودم چمدانم را میبرم.

او به سراغ چمدانبر، کیا میرود. دنبال سازی است که جور کند تا کوک کند! احتمالا اشاره به تهیه مواد مخدر است. در بدو ورود به اتاق، به دستشویی میرود. کیا از پشت در دستشویی برایش توضیحات را میدهد.

دختری که میخواهد دکتری بخواند، کرمی را گیر آورده و میخواهد به عنوان مدل از او استفاده کند تا نقاشیاش را بکشد. کرمی دو ساعت ایستاده و یک پسر میآید و نقاشی دختر را میبیند. از کارِ او تعریف میکند. کرمی حسودیاش میشود و همان طور که به عنوان مدل ایستاده، قالب تهی میکند.

نقاشی کرمی حاضر شده است. کرمی میگوید این عکس از خودم خوشگل تر است. آن نقاشی را میگیرد و از کار دختر، تعریف میکند.

کیا هنوز منتظر است در اتاق، مردی که دنبال «ساز» میگشت بیرون بیاید. بیرون میآید و پولی هم برای ساختن او میدهد.

کیا زنگ زده به یک «دکتر» تا برای «مریض»، «دارو» بگیرد! کرمی و کاوه مشغول خواندن خبری درباره اعتیاد هستند. آنها درباره مضرات اعتیاد حرف میزنند و کیا سعی میکند آنها را قانع کند که هر چیزی مقداریاش مناسب است. به ریشه گیاهی مواد مخدر اشاره میکند و سعی میکند وجدان خود را ارضا کند.

جمشید، تهمینه و بابک در گرما به هتل میرسند که یک نفر «ساقي» کنار هتل ایستاده است. بابک میگوید که من در اینترنت خوندهام که بعضی از کارمندان هتل برای بعضی از مسافران مواد میبرند. قرار میشود یک جلسه توجیهی برای کارمندان بگذارند.

بارانا در حال عکاسی از گیاهان است که کاوه با او وارد گفتگو میشود. بارانا از لهجه کردی و کاوه از بارانا تعریف میکند.

جلسه مدیریت با حضور همه افراد در حال برگزاری است. بابک میآید و خبر میدهد که طرف از قفس پرید و نفهمید چی به چی شده است. بابک کل ماجرا را برای پدربزرگ و مادربزرگ هم تعریف میکند. پیشنهاد جلسه توجیهی دوباره مطرح میشود و مورد موافقت قرار میگیرد.

از گروه تلگرام هتل کرملین خبر میدهند که جلسه توجیهی برگزار خواهد شد. کرمی میگوید ظریف و عراقچی هم این قدر جلسه نرفتند برای برجام که ما جلسه میرویم.

کاوه میبیند که آن مسافر معتاد با حال خراب افتاده است و علف کشیده است. هم عرق و هم علف و هم زرورق! زنگ میزند به کمالی و درخواست آمبولانس میکند. مدیریت هتل، شامل اردشیر و جمشید و همین طور خود کیا که ساقی بوده است، وارد میشوند.

در جلسه توجیهی، کیا سعی میکند بحث را باب میل خودش پیش ببرد. مدیر هتل میگوید که لطفا مراقب باشید. کاوه میگوید کسی که این حرکت را کرده است انسان نیست، حیوان هم نیست.

از بیمارستان پیغام فرستادهاند که سالم است.

در نمای بعدی، اردشیر روحافزا برای همسرش، درباره سیگار کشیدنش در جوانی صحبت میکند. درباره همان یک سیگاری که کشید و دیگر نکشیده است. می گوید همان یک نخی که آن شب کشیدم. میگوید دیروقت آمدم خانه و دیدم همه خوابند. خوشحال شدم که بابام خواب است نمی آید بو کند. خواب بودم که دیدم بابام آمد تو. از ترس چشمم را بستم. آمد دهنم را بو کرد. گفتم الان من را میگیرد به باد کتک. اما چیزی نگفت. با آن صدای کلفتش گفت پسرم من دیگه دارم پیر میشم. دیگه نمیتونم این ور و اون ور مراقب باشم. میگوید دلم میخواست بغلش کنم ولی ترجیح دادم که خودم را به خواب بزنم. از آن شب تصمیم گرفتم که دیگه سیگار نکشم و تفریحهای شبانه را کم کنم که خانوادهم عذاب نکشند. قسمت بیست و دوم سریال شهرقشنگ با گفتن دوستت دارم توسط همسر او، بانو، به پایان میرسد.