ooo

پاورقی سریال شهرقشنگ، قسمت دوم: برخورد نزدیک

سریال شهر قشنگ، قسمت دوم

در این پاورقی سریال شهر قشنگ، به مرور با ماجراهای هتلی در آنتالیا همراه میشویم و خانوادهای که سعی میکنند مدیریت آن را به دست بگیرند.

درباره سریال شهرقشنگ این‌جا را بخوانید.
مرحوم نعمت‌الله گرجی به جم پیوست!
قسمت‌های قبل و بعد را از این‌ صفحه پیگیری کنید.

در هتل، کارها طی روال اشتباه خود پیش میرود. کادر اجرایی هتل دستپاچه هستند تا خود را با مدیریت جدید هماهنگ سازند. این گروه در بدو مدیریت پیرمرد، دیسکوی هتل را تبدیل به کافهای سنتی میکنند که به جای آهنگهای دوپسدوپس، برای اقای روحافزا آهنگ چرا رفتی چرا را از همایون شجریان پخش میکند!

اردشیرخان از محمدرضا شجریان و استاد ناظری تعریف میکند. میگوید عاشق موسیقی ایرانی است و دوست دارد تکنوازی جلیل شهناز و نوازندگی پایور را گوش کند ولی شرایط این هتل را درک میکند. آقا جمشید، داماد آقای اردشیرخان، میگوید که با تخلیه انرژی جوانها مشکلی ندارد.

آقا کیا، از کارکنان هتل، به سراغ دو نفر دیگر از کارکنان میرود و میگوید این پیرمرد عجیب است. نه عصبانی شد. نه با دیجی عصبانی شد و نه با مردم حرفش شد. کارمندان ناامید هستند از مدیریت هتل و باقی ماندنشان در کادر هتل.

این دو کارمند، یکی با لهجه لری و دیگری با لهجه جنوبی صحبت میکنند. آنها تصمیم دارند مدیریت جدید را دَک کنند. امیدشان به آشپزخانه است و ساحل. سعی میکنند با این نمایشِ سرویس بد دادن، زیراب مدیریت جدید را بزنند. ساحل بسیار کثیف است. آقا کیا درباره شرمندگی درباره تمیزی ساحل صحبت میکند. میگوید بیشترین هزینه هتل خرج این ساحل میشود. جمشید پیشنهاد میدهد که فرهنگسازی کنند و تابلو بگذارند تا مردم آشغال نریزند. دختر اردشیرخان، (با بازی پردیس افکاری) میگوید در ژاپن به خود بچه آموزش میدهند که محل خود را تمیز کنند. اردشیرخان میگوید من ثابت میکنم این مساله آموزشی و فرهنگی است. او میرود و شروع به جمعآوری آشغالها میکند. کمکم مردم و مسافرها خودشان بلند میشوند و به جمعآوری آن میپردازند. این حربه هم کار نمیکند.

در آشپزخانه، کارکنان برنامه ریزی میکنند که کار، خوب پیش نرود. سوسن خانم، آشپز، همسر نگهبان دم در است. نگهبانی که در قسمت اول، بدخلقی پیشه کرده بود. سوسن، آشپز (با بازی مهسا مجرد)، آشپز وجدانکاری است. میگوید هر کس غذای خوب بخواهد غذای خوب به او میدهم و جایم امن است. اگر غذای خوب نخواهند هم بیرون پر از جاهایی هست که غذای خوب میخواهند. آقا کیا سعی میکند اوضاع آشپزخانه را آشفته نشان دهد. کیا سعی میکند از کمبودها حرف بزند اما سوسن میگوید ۱۵ درصد از دورریزمان را کم کردهایم. آقا اردشیر روحافزا و جمشید راضی به نظر میرسند. کیا سعی میکند اوضاع را باز هم آشفتهتر نشان دهد. همسر آقا جمشید میگوید مثل اینکه مشکل از آقای کیا است. خیال مدیریت جدید از آشپزخانه راحت میشود.

حالا دیگر بهانهای نمانده و جای خرابی هم در انتظار بازدید نیست.

خانواده روحافزا جلسه میگذارند. پدر بزرگ میگوید با کمی تلاش و پشتکار میتوانیم مشکلات را حل کنیم. جمشید موافق است. میگوید مشکلات هتل شهر قشنگ آن قدر بزرگ نیست که فکر کنیم میخواهیم بفروشیم. تهمینه، دختر اردشیر میگوید آدمهای خوب همه جا هستند فقط باید دنبال آن ها بگردیم. مادر او هم همین نظر را دارد. پسرشان به عنوان غریق نجات این هتل آمادگی خود را اعلام میکند و دختر این خانواده هم میگوید پیش آنها میماند.

پدربزرگ، میخواهد به وکیل زنگ بزند و جواب قطعی را به او بگوید. میگویند به کیا خبر بدهیم بیاید. کیا که فالگوش ایستاده وارد میشود. اردشیر روحافزا میگوید تصمیم گرفتهایم هتل را حفظ کنیم. از فردا به چند نفر کارگر احتیاج دارم که پر انرژی و مورد اعتماد باشند. قرار میشود فردایش ۶ صبح در ساحل حاضر باشند.

زنی تازه وارد هتل میشود مشخص نیست چه کسی است. چشم بعضی از کارکنان هتل به دنبال اوست. زن تازه وارد،به دنبال اتاق است.

کرمی، کیا و یک کارگر دیگر به نام کاوه وارد استخر هستند. آن کارمند دیگر هتل آنتالیا میگوید که من از مادرزادی کچل به دنیا آمدهام. هرچه بزرگتر میشدم همه جای بدن من مو در میآورد به جز کلهام. پیش دکتر رفتم. دکتر گفت باید روزی ۱ ساعت با شانه سرت را ماساژ بدهی این جریان خون باعث میشود موهایت در بیاید. انها مشغول مسخره بازی هستند. کیا میگوید روزی ۱ ساعت موهایم خیس خورده است رشد کرده است. او را دست میاندازند.

دختر روحافزا و همسر جمشید، در ورود به هتل، یک خانواده به نام بهرامی را میشناسد که میبیند. جا خورده هستند. میگویند سوء تفاهمی که باعث جداییشان شده بود را خانواده دختر روحافزا برطرف کردهاند. زن و شوهر درگیریای بر سر شاعرانه حرف زدن شوهر دارند.

بارانه و بابک، دختر و پسر روحافزا، مشغول گفتگو با هم میشوند. بارانا دلخور است و بیحوصله.

دختری که وارد هتل شده است، مشغول بحث با پرسنل بر سر شیر داشتن قهوه است. دختر اردشیر روحافزا وارد میشود و رسیدگی میکند. همسر اردشیر وارد میشود و میگوید شما گفته بودید شما بدون شکر خواسته بودید.

بارانا مشغول بحث با کسی پشت تلفن است که در حال دعوا با اوست. اما دختر تازه وارد، حرفهای او را میشنود. بارانا مشغول به هم زدن با فرد پشت تلفن است. رسپشن در حال لاک زدن ناخنهایش است که دختر روحافزا سر میرسد. مشخصات اتاق دختر تازه وارد و عصبانی را میخواهد. به سراغ اتاق او میرود و میپرسد اگر خدای ناکرده مشکلی ناراحتیای دارید میتوانید روی من حساب کنید و پاسخ میشنود که نه مسالهای نیست این روزها یک کم کلافهام. بحث به دخترش بارانا میرسد که نگرانش است. دختر میگوید که خوب است که به فکر او هستید. بحث به مادر دختر عصبانی میرسد که او غمگینتر از قبل میشود. دختر که وارد اتاق میشود غمگینتر از همیشه است. در صحنه بعدی او به بیرون میآید، کیا مزاحم اوست و همه هوش و حواسش به اوست اما این یک مزاحمت است. دختر از او میخواهد که به جای او به دیگری که نشسته بر ویلچر به سمت هتل میآید کمک کند. از طرف دیگر یک پیرزن از او میخواهد لطفا او را به دستشویی ببرد. تا به گفته خودش «انرژیهایش آزاد شود.» صحنه یک بار دیگر تکرار میشود. کیا به دختر میگوید شما من را به یاد مادربزرگم میاندازید.

بارانا در هتل تنها مشغول تماشای دریا و فکر کردن است. دختر تازه وارد کنار او مینشیند. بحثی میان آنها در میگیرد. دختر وقتی میشنود که او با خانوادهاش زندگی میکند میگوید خوش به حالت. میپرسد بارانا که چرا با خانوادهات مشکلاتت را در میان نمیگذاری؟ و میشنود که دوست ندارم کسی به خاطر من ناراحت شود. دختر میگوید خوب است که به فکرشان هستی اما درد دل کردن هم خیلی خوب است. درد دل آدم را آروم میکند. اگر دوست داشته باشی میتوانی با من صحبت کنی. میپرسد این اطراف مرکز خرید میشناسی؟ بارانا میگوید من هم میآیم. میخواهم برای تولد مامانم خرید کنم.

مادر بارانا، با مادربزرگش درباره نگرانیهایشان صحبت میکند. مادربزرگ میگوید او در سن حساسی است و توجه بیشتری باید به او بکنیم.

خانواده در تدارک تولد مادر هستند. مادربزرگ، فرصت را گیر میآورد و میخواهد با بارانا مشورت کند.

از طرف دیگر، در هتل آنتالیا، دختر با دست خونین در حال رفت و آمد است. کیا وارد میشود و آن را باندپیچی میکند. دختر، در صحنه بندی بدون بهانهگیری، قهوهاش را میخورد و با همراهی مادر خانواده از خوردن قهوه لذت میبرد. او به اتاق که میرود، گوشیاش را بر میدارد و به مادرش که بارها زنگ زده و گوشی را بیپاسخ گذاشته زنگ میزند. مادر از پشت خط میگوید: «الو دخترم؟ کجایی عزیزم؟ چرا گوشیت خاموشه چرا جواب نمیدی؟ برگرد خانه. بیا عزیزم با هم صحبت میکنیم.»

دختر میگوید: «الو مامان؟مامان سلام خوبی؟‌»

مادر: «خوبی؟ حالت چطوره؟»

دختر: «میخواستم بگویم خیلی دوستتان دارم. من را ببخشید که ترکتان کردم. قول میدم فردا بیام پیشتون.»

مادر: الو؟دخترم؟

نریشن پایانی روی سریال شهرقشنگ:

حال بد پایدار نیست. حال خوب هم پایدار نیست. هیچ چیزی پایدار نیست و زندگی مجموعهای از نوسانات است همینطور بالایی و پایینی ها. چیزی که در این نوسانات میتواند متعادل نگاه دارد این است که ممکن است خطا بکنیم اما همیشه راه برای جبران هست. همیشه چاشنی‌‌هایی هستند که میتوانند مزه را عوض کنند. زندگی مثل آشپزی کردن است. خیلی مهم است که چی را با چی ترکیب کنید تا طعم آن خوشایند باشد.

با پایان قسمت دوم سریال، میبینیم که گروه سازنده آن قصد دارند یک ماجرای خانوادگی و پر از نصیحت را دنبال کنند. باید منتظر ماند و برای تحلیل آن، هنوز زود است.

سریال شهرقشنگ قسمت اول
سریال شهر قشنگ قسمت سوم
در این مطلب:

Join the Conversation

1 comment

  1.    پاسخ دادن

    سلام
    میخواستم بدونم اون قسمتی که کاوه و کرمی و کیا کلاه شاپو میزارنو تیم لوتی میزنن و کسری رو اذیت میکنن قسمت چندمه؟؟؟؟

-- --
شبکه جم
‘شبکه جم معاند است’
«اما و اگر»های جام‌جم برای بازگشته‌ها از جم
نقشه شبکه جم برای صنعت سرگرمی در ایران چیست؟
بنیامین احمدی
بازداشت و دیپورت بازیگر شبکه جم ؟
پرویز قریب افشار شبکه جم
جذب یک مجری مشهور قدیمی، توسط شبکه جم | پرویز قریب افشار کیست؟
تبلیغ کتاب از شبکه من و تو تا جم تی وی
دورخیز برای کتاب‌دوستان، از من و تو تا شبکه جم تی وی

تازه‌ها

خبرهای مهم

خبرهای داغ

تازه‌ها